صبحانه حاضر است، بیا


تمام وجودم مشتاق است که
صبحگاهان همراه با نخستین اشعه خورشید بیدار شوم،
اما تو هنوز خفته باشی،
ولی کوبه نفسهایت از نزدیک شدن بیداری و پایان عمر خواب حکایت کنند.
آنگاه من کنارت بنشینم و
لحظاتی تو را آزاد و بی قید و شرط بنگرم چون
در بیداری ناچارم نگاه در نگاهت داشته باشم.
و تو آرام آرام لبهایت به لبخند کشدار و سنگین باز شود و برق بزند
چنان که گویی در برابر لبخند دارند مقاومت میکنند،
مقاومتی به شوخی، جوری که میدانند میشکنند و چه بازی زیبایی.
کم کم با رقص سایه من روی چهره و پشت پلک هایت بیدار شوی.
چه خوب است به بازی چشم را بسته، لب را بسته و خود را به خواب زدن،
با هم بودن بدون حضور دیگری.
صبحانه حاضر است، بیا

دلنوشت...
ما را در سایت دلنوشت دنبال میکنید
برچسب: صبحانه حاضر است بفرما غزل بنوش,
نویسنده:
بازدید: 208
تاريخ: سه
شنبه
16 شهريور
1395 ساعت: 17:27